شمارهٔ ۱۴۶
هیچ می گوئی مرا دلداده ای دیوانه بودبا خیالم آشنا وز خویشتن بیگانه بود
هیچ می گوئی که نزد شمع رخسارم شبینیم جانی سوخته بال و پری پروانه بود
هیچ میآید بخاطر مرا ترا ای آفتابکز فروغت پرتوی در روزن اینخانه بود
هیچ میآید بخاطر شاه خوبانرا که شببا گدا خفته بیک بالین و یک کاشانه بود
دست ما در گردنش افتاده چون طوق گرانچنگ ما در طره اش پیچید همچون شانه بود