گنج

شمارهٔ ۱۴۷

۱۴ بیت
این پایه که عقل و هنرش نام نهادندسرمایه فتح و ظفرش نام نهادند
دیدم هم بیدانشی و بی خبری بوداز شعبده علم و خبرش نام نهادند
خود بینی و کبر و حسد و عجب و ریا بوددانشوری و فضل و فرش نام نهادند
صد بند و گره از غم دل بر سر و بردوشدر هم زده تاج و کمرش نام نهادند
بر خاک فتاد از مه و از مهر فروغیاین بیخردان سیم و زرش نام نهادند
خون شد دل خورشید ز بی برگی این خاکاز عشوه عقیق و گهرش نام نهادند
راز دل افلاک بیک مشت گل و خاکبنهفته بصورت بشرش نام نهادند
گه یوسف و یعقوب گهی شیث و گه ایوبگه نوح و گهی بوالبشرش نام نهادند
گه خواجه لولاک گهی خسرو افلاکگه باب شبیر و شبرش نام نهادند
خواندند گهی خواجه هر منعم و درویشگه خالق هر خیر و شرش نام نهادند
القصه که از تابش رخسار علی بودیک جلوه که شمس و قمرش نام نهادند
در خاک نهان ریشه و بر چرخ عیان شاخگاهی شجر و گه ثمرش نام نهادند
زاده زدمش آدم و او زاده ز آدمگاهی پدر و گه پسرش نام نهادند
از زلف و رخ او بدل چرخ خیالیتابید که شام و سحرش نام نهادند