گنج

شمارهٔ ۱۴۵

۹ بیت
ایخوش آنروزیکه شمعی بود و پروانه نبوددر مقام آشنائی حرف بیگانه نبود
عقل از بیگانگی حرفی نهاد اندر میانورنه در زنجیر زلفت جای دیوانه نبود
از خم زلفت شبی تاریک بود اندر میانکاندر او از مهر رخسار تو افسانه نبود
ما بقیدت نزپی این زلف و این خال آمدیمصید بودیم آنزمان کین دام و این دانه نبود
بر لب پیمانه نوشان حرفی از لعل لبتبود اگر، جز قول جام و راز پیمانه نبود
این خیالات محال اندر دل ساغر نبودوین سخنهای پریشان بر لب شانه نبود
ترکی آمد در خراسان فتنه و آشوب خاستورنه در این شهر نام از چین و فرغانه نبود
اشک ما موجی زد و برخاست سیلی ناگهانورنه گنجی بود پنهانی و ویرانه نبود
بیحسابی احتساب آورد ورنه احتیاجگردش پیمانه را تسبیح صد دانه نبود