شمارهٔ ۱۰۴
شیخ است و حلقه بر در خمار میزنددست طلب بحلقه زنار میزند
این خرقه پوش صومعه را تا چه روی دادکاتش بجان خرقه و دستار میزند
خلوت نشین شهر که از خانقه گریختمستانه نعره بر سر بازار میزند
یک نغمه بیش نیست که مطرب ببانک چنگمرغ چمن بساحت گلزار میزند
داود ناله از لب مزمار میکندمنصور نعره بر ز بر دار میزند
سنگی سخن ز حلقه تسبیح میکندچو بی نوا ز پرده اسرار میزند
یک جلوه کرد طلعت لیلی در این دیارمجنون هزار بوسه بدیوار میزند
چنگ و چغانه وصف رخ دوست میکندجام و پیاله دم ز لب یار میزند