شمارهٔ ۱۹۱
بر خیز که خاست باد شبگیرموذن بمناره گفت تکبیر
تو نیز چو باد و چون موذنگر باده خوری بنوش شبگیر
سرخی شفق سپیدی صبحخونی است که ریخته است در شیر
مهتاب و هوای صبحدم بینآمیخته شیر با تبا شیر
آنجرعه که ماند در سبو دوشبردار و بجام کن سرازیر
مه داس و فلک بسان دستاسوین روی زمین چو سنگ در زیر
این بدرود آن بکوبد و مرگاز خوردن ما نمیشود سیر