شمارهٔ ۱۹۲
خواجه در آرزوی عمر درازکه رسد ناگهش زمانه فراز
ملک الموت گویدش در گوشکه فراز آمد آن زمان دراز
خسته گرددش هر دو دست قویبسته گرددش هر دو دیده باز
گویدش روز عیش رفت، مبالگویدش وقت طیش رفت، مناز
که برفتت زمان جلوه و کبرکه برفتت زمان عشوه و ناز
نشود چاره ساز ناله، و دردنشود سودمند، عجز و نیاز
رنج بردی و گرد کردی گنجمکر روباه بود و صید گراز