شمارهٔ ۱۹۰
چه خوش است آنکه شبی از سر شب تا بسحربا تو خسبیم بیک بالش و در یک بستر
بر نگیریم سر از بالش تا بانگ خروسبر نداریم سر ار بستر تا گاه سحر
بخوریم از دهن تنگ توهی نقل و نباتببریم از لب گلبرگ توهی قند و شکر
گه ببوسیم بشوخی ز دهانت چه قدحگه بگیریم ز تنگی بمیانت چه کمر
لیکن این حال محال است که از جور رقیبنتوانم بگذرگاه بروی تو نظر
گر میسر شود، از دوست ندارم امیدور تصور شود، از بخت ندارم باور
هر چه آید بسر از دوست نشاید گله کردکوی عشق است و ره مشغله و جای خطر
عاشق از جا نرود گر همه یکجا برودعقل و دین و دل و جان، مال و منال و سرو زر