گنج

شمارهٔ ۱۳۷

۱۳ بیت
خوشا دردی که درمانی نداردسری کز عشق سامانی ندارد
ندارد ذوق جان و لذت عمراگر دل مهر جانانی ندارد
دل بی مهر جانان هر که راهستدلی دارد ولی جانی ندارد
چه حاصل دارد از باغ وجود، اربکف سیب زنخدانی ندارد
زهی نادان که با صد گونه الوانبخوان اندر نمکدانی ندارد
بهر کشور قدم زد موکب عشقامیر عقل فرمانی ندارد
چه ترسانی ز دیوان حسابمبرو دیوانه دیوانی ندارد
چسان مجموع گردد خاطر آنراکسر زلف پریشانی ندارد
بغیر از آه سرد و چهره زردحدیث عشق برهانی ندارد
خوش آن عاشق که با زلف و رخ دوستحدیث از کفر و ایمانی ندارد
اگر عشقی نباشد، عیب حسن استخراب آن ده که دهقانی ندارد
بهشت از صحبت خوبان بود دلخیال حور و غلمانی ندارد
و گر بی صحبت خوبان بهشتی استبمعنی روح و ریحانی ندارد