گنج

شمارهٔ ۱۳۶

۱۴ بیت
ساقی سخن ز مشعله طور می کندمطرب حکایت از لب منصور می کند
دیوانه خراب بویرانه سرابیاد از بنای خانه معمور می کند
اندیشه را زدل نبرد جز شراب عشقآتش علاج خانه زنبور می کند
کردند گوهر دل ما را زکان چرخفیروزه یاد خاک نشابور می کند
زاهد که کافر است بعین الحیوه عشقهر دم حدیث چشمه کافور می کند
خمخانه دل از می گلگون لبالب استتا یاد از آن دو نرگس مخمور می کند
زین وعظ بی اثر که ندارد از او خبرجان و دلش، چه فائده منظور می کند
چندین ز نخ بطعنه رندان چرا زندگر اجتناب از سخن زور می کند
چندانکه گوش هوش نهادم بوعظ شیخدیدم که خلق را ز خدا دور می کند
چندین نماز و روزه نه زاهد برای حقکز شوق خلد و عشق لب حور می کند
روز قیامت است و سرافیل عشق و جاندر تن روان بنفخه این صور می کند
بشنو که سنگ و کوه و در و دشت همدمیداود را بنغمه مزمور می کند
گر وعظ شیخ در دل عاقل اثر نکردبانک نی و طرانه تنبور می کند
در حیرتم که هر که نداند حدیث عشقدل را در این جهان بچه مسرور می کند