گنج

شمارهٔ ۲۱۷

۸ بیت
این خواجه گر رهد ز غم و حسرت اجلشاید که نام خود بنهد حضرت اجل
بر دست خواجگی بنشسته که ناگهانمرگش ز در درآید و گوید که العجل
گفت آن ستوده شاه، که دنیا پرست مردچون پیر شد، جوان شودش حرص با امل
نیکو سرود ای بفدای سخنش جانچون بی ثمر درخت بود علم بی عمل
چندانکه خواجه کشت و درو دو برید و دوختآخر بگو چه برد از این رنج، ماحصل
بیهوده خواجه میفکند خویش را برنجهرگز فزون و کم نشود قسمت ازل
هرچت ز دست رفت بدل میتوان گرفتعمر است گوهریکه نباشد ورا بدل
بر لوح حکمت ازلی بر نوشته اندتالایزال هر چه برآید زلم یزل