گنج

شمارهٔ ۱

۱۴ بیت
بالله که یکی از خود بخودآبگذر ز خودی بنگر بخدا
جز ما و توئی کی بوده دوئیاز قول الست تا حرف بلی
من جز توکیم من جز تو نیمتو صوت ندا من رجع صدا
با خویشتنم بی خویشتنمهم با تو منم، هم از تو جدا
هر لحظه زند نائی دو نوایک نغمه الست یک نغمه بلی
دارد دل من هر لحظه دو عیدیک عید فنا یک عید بقا
عیدیست سعید لبسی است جدیدهر لحظه مرا هر لحظه ترا
از راه نهان در محفل جانگویند برو گویند بیا
از دولت روح داریم فتوحشد وقت صبوح زد حی علا
یا من هولی سر و سروریا من هو لی نور و سنا
یا من هو لی موت و نشوریا من هو لی روح و بقا
انسان زبون با این رگ و خونبیرون و درون دارد دو سرا
این عالم تن آن عالم جاناین عین فراق آن عین لقا
این دام غرور آن بزم سروراین کوی نفاق آن بزم صفا