شمارهٔ ۴۱
این کیست چنین ستاده سرمستمست از می و جام باده در دست
مانند تو مه بر آسمان نیستباور نکنم که در زمین هست
بنشین که خروس صبح برخاستبر خیز که ماه چرخ بنشست
چون لعل لب تو خون ما ریختیکبوسه بده برای خون بست
همسایه ز حال ما خبر شداز بسکه زدیم دست بر دست
مستانه در آمد از درم بازنوشید می و پیاله بشکست
در خانه دل بجز تو کس نیستاین خانه از آن تواست دربست
منظور توئی که از همه خلقبگسست حبیب و با تو پیوست