گنج

شمارهٔ ۱۴۱

۱۵ بیت
می زدن در بزم نادانان ز نادانی بودبا گرانجانان سخن گفتن گرانجانی بود
راح ریحانی بجز با یار روحانی منوشاین سخن بشنو که از اسرار روحانی بود
پاکبازانرا چرا ناید به دشواری بدستآنچه را قسم هوسناکان بآسانی بود
بارها گفتیم و نشنیدی که ننگ آصف استدر کف اهریمن ار لعل سلیمانی بود
خلق را ورد زبان یار است جانا یا دروغروز و شب پیدا و پنهان آنچه میدانی بود
آشکارا بر سر بازارها گفتند و بازمیفریبی خویش را کاین راز پنهانی بود
می برد باد صبا در گوش نا اهلان پیامدر سر زلف تو گر حرف از پریشانی بود
بردم از کوی تو از سنگ ملامت رخت لیکباز میگویم که عاشق سخت پیشانی بود
نام انسان نیست جز با صاحب ناموس و ننگهر که بی ناموس و ننگ آمد نه انسانی بود
این چنین کز هر طرف سنگ ملامت میرسدخانه ناموس جمعی رو بویرانی بود
هر گدا چشم طمع دارد بدین خوان کرمبسکه در کوی تو هر شب ساز مهمانی بود
ما و دل رفتیم از کوی تو همراه حبیبخاتمی کش دیو زد، بر دیو ارزانی بود
پشت پا بر ما زدن با ناکسان صهبا زدنحرف بی پروا زدن آخر پشیمانی بود
من بهر دین کافرم از گبر و ترسا بدترمدر سر زلف تو گر یک مو ملسمانی بود
زشت تر باشد ز دیدار بدخشانی رقیبلعل جانبخش تو گو لعل بدخشانی بود