شمارهٔ ۲۹۴
وقت سحر آمد ، هله ترتیبِ سحر کن،آرایش این بزم بآئین دگر کن
یک نیمه بخوابند و دگر نیمه بمستییاران قدح کش همه را باز خبر کن
آن تاج مکلل بگهر، باز بسر نهوان پیرهن دیبه زر تار، ببر کن
آن زلف که آشفته شد از خواب شب دوشسرگشته و برگشته همه یک بدگر کن
ای کاشغری ترک نکو روی نکو خویدر کار می و جام، یکی نیک نظر کن
تو دوش سمَر گفتی و یاران همه خفتند،امروز بمستی همه را باز سمر کن
آنچهر که آراسته چون ماه دو هفته استهر هفته کُن از عشوه و آراسته تر کن
آن زلف نگونسار که وارونه کند کارپیچیده و آشفته تر و زیر و زبر کن