شمارهٔ ۲۹۳
ترکانه سحر تاخته آمد بسر منشمشیر جفا آخته آمد بسرمن
با چهره افروخته آمد ببر منبا قامت افراخته آمد بسر من
یکباره بزد رخت حریفان و بدر بردآن دزد که نشناخته آمد بسر من
آن خانه برانداز که با عشوه و بانازصد خانه برانداخته، آمد بسر من
صد جامه تقوی و دو صد جامه زناموسیکباره بپرداخته، آمد بسر من
آشفته و مستانه بناگاه سحرگاهبا زلف نگون ساخته آمد بسر من
در محفل یاران دغل بار، بمستیصد نردهوس باخته، آمد بسرمن