شمارهٔ ۲۰۲
دل نبندی بچرخ و دورانشوان تهی طبل و کهنه انبانش
خون دل خور ز جام غم، کین زالهمه خون است شیر پستانش
غیر خوناب چشم و لخت جگرما حضر نیست بر سر خوانش
گر ببازو چو رستمی ور زالبشکند پنجه تو دستانش
چه دمی دم در آتش سردشچه زنی مشت، بر بسندانش
گر بخندد چو مار، مهر مگیرکه بود زهر زیر دندانش
ور بگرید چو ابر، باک مدارکه بود گریه چشم بندانش
زینهارت فریب میندهدلب خندان و چشم گریانش
این همان دیو دان که رفت بباداز فسون، مسند سلیمانش
و این همان زال دان که از دستاندر چه افتاد پور دستانش