گنج

شمارهٔ ۱۱۰

۸ بیت
افسانه بد مستی ما دوش سمر شدهم شحنه و هم شیخ از این قصه خبر شد
از حالت پیری و جوانی سخنی نغزسر بسته بگویم که شبی بود و سحر شد
یکدانه از این خرمن مائی و توئی بودآن خوشه گندم که همه خوف و خطر شد
گویند که اکسیر بود خاک در دوستما چهره برین خاک نهادیم که زر شد
خواهی که بدانی مثل عارف و عاشقیک نی تهی از خویش و یکی پر ز شکر شد
این را سخن آمد بمذاق همه شیرینآن از همه وارسته و بی بیم و حذر شد
چون تاک ز خود گم شد و در خاک نهان گشتیک دانه دو صد شاخ بر آورد و شجر شد
از ابر فرود آمد و در بحر فرو ریختیک قطره باران که درخشنده گهر شد