شمارهٔ ۱۶۸
خوشا شراب و جوانی و می ببانگ سرودتنعمی به از این در جهان نخواهد بود
نگار مهوش و ساقی بحالت مستیشراب بی غش و صافی بناله دف و رود
گر این بپای شود هست گلبنی بی خارور آن بدست فتد هست آتشی بی دود
دو دوست دست بهم داده سر خوش از بادهکنار سبزه و آب روان بگفت و شنود
بهم نشسته بیکجا چو لاله و نرگسیکی قدح بکف و دیگری خمار آلود
اگر میسرت این عیش میشود خوش باشوگرنه حسرت و افسوس می ندارد سود
حبیب قانع از این باغ شو بنظارهو گرنه کی دهدت دست عمده مقصود