شمارهٔ ۲۰۰
گفته بودی کز پریشانی شدم چون موی خویشگشتم از آشفتگی چون طره جادوی خویش
تا چه سودا بر سرت افتاده از آن شوریده زلفیا چو ما مفتون شدی بر نرگس هندوی خویش
تا رود اندوهت از خاطر، بنه آئینه ئیدر نظر تا بنگری در روی خویش و موی خویش
گر بود صد کاروان اندوهت اندر جان و دلبار بندد، چون به بینی در رخ دلجوی خویش
خیل غم چون یافت در کوی تو ره جانا مگررفته از بازوی حسنت قوت و نیروی خویش
بر صف اندیشه با صف بسته مژگان حمله کندر سپاه غم بنه شمشیر از ابروی خویش
غمگسار عالمی غمرا چرا دادی تو راهای مه مشکین سلب، در حلقه گیسوی خویش