شمارهٔ ۲۶۸
من پرستار روی و موی توامبنده بندگان کوی توام
تلخگو باش و ترش روی که منبنده تلخ و ترش روی توام
خواه بر خاک ریز و خواه بنوشمن چه آبم که در سبوی توام
تو حدیدی و من چو مقناطیسکه بهر سو روم بسوی توام
نکنم روی دل بسوی عدوتگر کنم نیز من عدوی توام
تو چه بحری و من چه جوی روانکه سرا پا بجستجوی توام
تو چه مهری و من چو حربایمزانکه همواره روبروی توام