شمارهٔ ۱۳۲
ابر اندک ترشحی داردآسمان قطره قطره می بارد
وقت آن شد که باز ساقی بزمهمتی سوی عشق بگمارد
چشم مخمور و زلف آشفتهدست سوی قدح فراز آرد
مست و مستانه سوی محفل عیشقدم از روی ناز بگذارد
عفل و اندیشه را بپای جنونبا لگد کوب سخت بفشارد
غم بیهوده را بساغر میبا حریفان مست بگسارد
هوش و دانش بدست مستی و عشقدست و پا بسته نیز بسپارد
بشکند این طلسم و هم و خیالهر چه را هست نیست انگارد
بر کند بیخ خانه بیدادبودنی را نبوده پندارد
شیخ اگر خورده باده باکی نیستگو دل بیدلی نیازارد
می کند احتیاط روز شمارجام می کو بسبحه بشمارد
سبز خواهد شدن بروز نشورتخم اندیشه کاین زمان کارد