گنج

شمارهٔ ۲۰۴

۹ بیت
ای آفت جان و فتنه هوشوی سرو روان و چشمه نوش
آن پسته چرا دهان ببسته استوان غنچه چرا نشسته خاموش
برخیز و برو بیا و بنشینبستان و بده بگو و بنیوش
گیسوت فتاده تا بزانوزلفت زده حلقه بر بنا گوش
من بسته ام و تو بند بر پایمن بنده ام و تو حلقه در گوش
دوشینه نبرد خوابم از عیشامشب نبرد ز حسرت دوش
امشب ز فراق دست بر دستدیشب ز وصال دوش بر دوش
آن غم که بسینه بود پنهاناشک آمد و برگرفت سرپوش
دانی که بسر برآید آخردیگی که همیشه میزند جوش