شمارهٔ ۱۱۷
گفتم از لعل لبت یک بوسه، گفت آری شودلیک با صد خواری و زاری بدشواری شود
گفتمش بوسیدم از مستی لبت صد بار، گفتهر چه در مستی شود آخر بهشیاری شود
گفتمش در خواب دیدم در بری دوشینه، گفتبختت ار بیدار گردد هم ببیداری شود
گفتم از جور خیالت خانه دل شد خرابگفت چون گردد خراب اینخانه معماری شود
گفتمش بی زر شدم بیزار گشت از من دلتگفت آری بیزری اسباب بیزاری شود
گفتمش تا کی جفا کاری و خونخواری و جورگفت شاید نوبتی هم وقت دلداری شود
گفتمش چندین گره بر طره مشکین مزنگفت تا دلهای بیسامان نگهدای شود
گفتم از جان چون توان بگسیخت دل در پای دوستگفت دشوار است و سخت اما بناچاری شود