گنج

شمارهٔ ۲۳۶

۱۴ بیت
ای خواجه با تو من سخنی مختصر کنموز سر کار خویش دلت را خبر کنم
با دشمنان من چو تو پیوند میکنیمن نیز دوستی تو از دل بدر کنم
بازیچه میکنی سخنان مرا گمانبازیچه ای برای تو ز این خوبتر کنم
باور مکن که دست ز دامن بدارمتتا صد هزار بارت از خود بتر کنم
نام تو را که گشته بمهر و وفا سمرنزد جهان بجور و جنایت سمر کنم
روشن چو آفتاب، جفای تو را بخلقاز خاوران بگیرم تا باختر کنم
باخوب و زشت و دوست و دشمن بهر طرفاز بی صفا دل توهمی شکوه سر کنم
ایخواجه بیم کن که زدست جفا و جورکار تو را حواله بحکم قدر کنم
مپسند کز جفای تو نزد خدا و خلقچندین هزار مشغله و شور و شر کنم
آهی زنم چنانکه دل جرخ تیره راچون خرمن وجود عدو پر شرر کنم
گنجشکیم که ملک سلیمان بزور خویشمی بر کنم بیکدم و زیر و زبر کنم
با من تو روی خویش چو شکل دگر کنیمن نیز روی خویش بشکل دگر کنم
تدبیر کار من بکن ای خواجه ورنه منتدبیر کار خویش به آه سحر کنم
دل برکنم ز روی تو، با جمع بیدلانیک باره بار بسته ز کویت سفر کنم