شمارهٔ ۱۶۶
ترکم امشب بسرا بیخود و مدهوش آمدمست و ساغر زده چون دوش و پریدوش آمد
نادر افتاد که ما را ز پس تنهائینیمه شب تا سحر آن ترک در آغوش آمد
چه ثنا گویمت ای باده که این لطف بدیعبمن از دوست زبیهوشی، نز هوش آمد
همه شب بودم از اینسوی بدانسوی کشانسر آن زلف پریشیده که تا دوش آمد
وعده بسیار مرا داد بمستی لیکنوقت هشیاریش از وعده فراموش آمد
دوش از مستی تا صبح همی گفت سخنچونکه امروز بهوش آمد، خاموش آمد
آشتی داد بهم روز وصال و شب هجرداوریها که از آن زلف و بنا گوش آمد
شب بیک پیرهن اندر بر ما خفت و پگاهجست و برجست و کمر بست و قبا پوش آمد
خوش بخندید و پسندید چه از قول حبیباین غزل چون گهرش در صدف گوش آمد