شمارهٔ ۷۵
با دوستان ثشسته چه جای ملامت استاز دشمنان گسسته چه وقت ملالت است
از عقل خیره میکشم امروز انتقامدر پیشگاه عشق که بیت العدالت است
خطی نوشته بر لب میگون بمشک نابکانجا برات روزی مردم حوالت است
از من رسول عشق تو باشی بسوی خویشورنه در این میانه چه جای رسالت است
با اشک و آه کرده ام از چشم و دل برونهرچشم و آرزو که ز خوف و خجالت است
هربیع و عقد را که بفتوای عقل بوداندر حضور مفتی عشقم اقالت است