گنج

شمارهٔ ۱۳۹

۱۱ بیت
مهرش از دل مگو بدر نرودکه خیالش هم از نظر نرود
آب چشم آتش دل است که دیکتا نجوشد بسی، بسر نرود
هر که از سیم کیسه اش خالیستاز پی یار سیمبر نرود
ماهرو گرچه مهربان باشدبی زر از خانه می بدر نرود
بند پای حبیب را بگسلکز درت زی در دگر نرود
مرغ بسمل همی زند پر و باللیک یک گام بیشتر نرود
ماهی از شست چون بخاک افتادبار دیگر بآب در نرود
سر ما رفته گیر در پایشلیک سودای او ز سر نرود
مهر او سکه ایست در دل ماسکه دیگر ز روی زر نرود
هر که می خواهد او سلامت خویشگو بدین راه پر خطر نرود
بیخبر مانده ایم در غربتکه بسوی وطن خبر نرود