گنج

شمارهٔ ۳۴۹

۸ بیت
امشب که منم با تو در اینخانه خالیکس جز من و تو نیست در این کوی و حوالی
عمریست که من با تو بتا فرصت اینحالمیجستم و یک امشبه فرصت شده حالی
از دست تو نوش است و خوش و خوب و گواراگر می همه دردیست و گر کاسه سفالی
سیلی خورد از بادزن ار عود بسوزدگر دم زند آنجا نفس باد شمالی
گر شمع زبان آورد، ار چنگ بنالدشاید که زبانش ببری، گوش بمالی
بر خیز و بیا تا بسر بام برآئیمتا ماه بدانند ز ابروی هلالی
در وصف جمال تو جز اینقدر ندانمکز حسن تمامی و بخوبی بکمالی
از عمر حبیبا نتوان کرد حسابشبیدوست بسر گر رود ایام ولیالی