شمارهٔ ۳۰۴
روز ابر و ترشح باراننه سزد کرد کار هشیاران
می بنه گل بریز و بازبخوانیار دوشینه با همه یاران
تا نشینند گرد یکدیگربر سر خوان باده، میخواران
خادمک را بگو فرو بندددر بروی همه طلبکاران
نگشاید گر آید آن شیخککه بود قائد نکوکاران
که سر خر بزرگ گردد اگرره کنند آن بزرگ دستاران
خانه ای کین گرو گرد آیندگردد آن خانه شهر سگساران
نام ایشان نهاده پیر خردزشت گردار و خوب گفتاران
شیخ را گو که باده نوشانندراست گفت و درست کرداران
راه ایشان بپو که زود رسیدهر که رفت از پی سبکباران