شمارهٔ ۳۰۵
نمیدانم چه کردی با دل منکه باز آتش زدی بر حاصل من
اگر رفتی برون از محفل مننخواهی رفت هرگز از دل من
بیا ای شمع محفلهای تاریککه تاریک است بی تو محفل من
تو تا در منزل من جای دارینگردد غم به گرد منزل من
باستقبالت آید جان گر آئیتو ای بخت سعید مقبل من
مرا کشتی در افتاده بگردابتوئی ایجان جانها ساحل من
دل و جان هدیه آوردم چه باشدپذیری هدیه ناقابل من
بجای جان و دل، مهر تو گوئیسرشتستند در آب و گل من