شمارهٔ ۳۹
زردی برگ خزان عکس رخ زرد من استنیز سرمای زمستان ز دم سرد من است
آسمان نیز که گه خندد و گه گرید زاردر غم و شادی از آنست که همدرد من است
بر تر از طارم افلاک کزین توده خاککامی آن سو ننهد همت نامرد من است
دشمن خویش منم نیست کسی چیره بمنبجز این اهرمنی خو که هما ورد من است
گر از این ملک غریبی بوطن باز رسمطوق و تاج مه و خورشید ره آورد من است
از زمین آنکه بیک گام سوی بام فلکره کند، آه کمند افکن شبگرد من است
کعبتین مه و خورشید که بر نطع فلکمیزند دور دغل لعبتی نرد من است
نفحه باد سحرگه که جهان زنده بدوستاثری از نفس غالیه پرورد من است
جنگ اهریمن و جم، رزم بلیس و آدمکه شنیدی، همه افسانه ناورد من است
بر سر توده خاکم بحقارت مگذرکه فلک نیز غباری سیه از گرد من است
مختصر گر ز حساب دو جهان هر چه نگاشتقلم قدرت یزدان، همه یکفرد من است
از لب حضرت ایشان سخنی گفت حبیبورنه این دعوی بیهوده نه در خورد من است