گنج

شمارهٔ ۳۰۲

۸ بیت
آن لعل لب و دهان خندانمپسند چنین خموش چندان
آخر نمکی بپاش از آن لببر ریش درون دردمندان
ما دیده بکس نمیگشائیمچشم تو نموده چشم بندان
آن مست بگو چسان ربوده استآرام و قرار هوشمندان
وصل تو وشوق آب و آتشعشق تو و صبر مستمندان
با هجر تو گلشن است گلخنبا وصل تو گلشن است زندان
از عشق تو مست هوشیاراندر پای تو پست سر بلندان
از حسرت آن لبان حبیببسیار گزیده لب بدندان