شمارهٔ ۳۰۱
رخ است آن یا چمن یا باغ نسرینبر است آن یاسمن یا سرو سیمین
یدو بیضاء نگوئی لعل و دندانشب یلدا نگوئی زلف پرچین
عروسی چون ترا شاید که باشدسر و جان و دل و دین جمله کابین
هزاران فتنه بر خیزد ز اسلامدو صد شورش برانگیزد ز آئین
چنین کان چشم جادو میبرد دلچنان کان زلف هندو میبرد دین
منه در پیش رخ آئینه و آبمده خود را بزیور زیب و آئین
رخت بی زیب و زیور خوب و زیبا استلبت بی قند و شگر شهد و شیرین
گمند زلفکان و تیر مژگانکمان ابروان و خال مشکین
زهر سو از سپاه روم و از زنگبسوی ما کشیده لشگر کین
حبیب آن دل بچنگ آن سر زلفچو گنحشکیست در چنگال شاهین
یکی تار سر زلفت بچین بستبهر تار سر زلفت دو صد چین