گنج

شمارهٔ ۳۴۷

۷ بیت
یک امشبی که تو آسوده در کنار منیچه می‌شود که رخ از من به دیگری نکنی؟
فدای جان تو بادا روان جان و تنمکه راحت دل و آرام جان، روان تنی
چه می‌شود که شبی با دو صد تکبر و نازبه همدمیِ من دلفکار، صبح کنی
من ایستاده بپا، بنده‌وار، سر در پیشتو شاهوار، به تختِ جلال تکیه زنی
شکرفروش دکان، گو ببند و طوطی لببه حضرت تو که شیرین لب و شکر دهنی
ز عشق روی تو گل پیرهن درید و هنوزتو همچو غنچه نهان در درون پیرهنی
دلاوران سپه قلب دشمنان شکنندتو را چه شد که دل دوستان همی شکنی