شمارهٔ ۵۰
دوش با یک جام می ساقی خرابم کرده استنیز آباد از یکی جام شرابم کرده است
در حساب عاقلان از من بود دیوانه ترپیر دانشمند، اگر عاقل خطابم کرده است
پوستها از سر کشیدستم چو گردون روز حشردست قدرت تا چنین لب لبابم کرده است
موج این دریای هستی صد هزاران بار بیشقطره ام کرده است و باز از نو حبابم کرده است
صد هزاران سبحه و پیمانه از آب و گلمکرده افزون بار دیگر خاک و آبم کرده است
هدهد جانم که از تخت سلیمان غائبمصحبت ناجنس را سجن عذابم کرده است
باز سلطانم که در ویرانه جغد آمدمآتش هجز از غم و حسرت کبابم کرده است
یک کتابی باده ام پیمود پیر میفروشدر حقیقت واقف از سر کتابم کرده است
شاهم و شهزاده، لیکم جادو و افسون دیودر طلسم افکند وز غفلت بخوابم کرده است
میکنم از نو بنا دیری بکوی میفروششیخ و زاهد چون ز مسجد ردبابم کرده است