گنج

شمارهٔ ۱۹۵

۹ بیت
زان طره در هم دل آویززان پسته بر هم شکر ریز
آن لعل لبان شورش اندازوان نگرس مست فتنه انگیز
جمعی همه بیقرار و من همخلقی همه دل فکار و من نیز
تا پرده ز کار نیفتدبر چهره تو پرده ای میاویز
خواهی که هزار فتنه خیزدیک لحظه تو خود بپای برخیز
چشم تو و آن نگاه سر مستترکیست کمان کشیده خون ریز
با عشق تو نیست جای تقویبا روی تو نیست رای پرهیز
گردن ز کمند بر نتابدبا هر که کنی ستیز و آویز
خواهی که ز دست او بری جانتا شب بود ای حبیب بگریز