شمارهٔ ۱۵۷
هردم بشارتهای دل از هاتف جان میرسدهرکس که از جان بگذرد آخر به جانان میرسد
یک دم میاسا روز و شب مردی بجو دردی طلبچو جان ز درد آمد به لب ناگاه درمان میرسد
ره گرد راز آید ترا شیب و فراز آید تراچون ترک تاز آید ترا آخر به پایان میرسد
این خانه چون ویران شود، معمور و آبادان شوداین سر چو بیسامان شود، ناگه به سامان میرسد
ای مبتلا ای مبتلا برکش صلا برکش صلادر دل اگر رنج و بلا روزی به مهمان میرسد
اندیشه و اندوه و غم، رنج و تَعَب، درد و المهر یک نهد در دل قدم با حکم و فرمان میرسد
بر دل اگر باری بود، بار غم یاری بوددر پا اگر خاری بود، خار از گلستان میرسد