گنج

شمارهٔ ۳۲۷

۸ بیت
سخن بگوی که شیرین لب و شکردهنیمشو خموش که شمع و چراغ انجمنی
مرو ز بر که چو جان دربری حریفانرابخواب ناز مشو، چونکه چشم بخت منی
بپاس خاطر یاران و دوستان، سر زلفبهم مزن که دل عالمی بهم بزنی
ز چهره پرده میکفن بتا برای خداکه پرده ها بدری چون تو پرده برفکنی
صفت ز گل نکنم، نام از چمن نبرمتو سرخ تر ز گل و تازه روتر از چمنی
هزار سینه سپر شد، هزار دیده هدفکه ناگهان تو مگر تیر غمزه ای بزنی
دل شکسته ما را یکی بپرس احوالچه تار طره مشکین بهم همی شکنی
هزار طوطی شیرین سخن بسان حبیبکنند از لب شیرین تو شکر شکنی