گنج

شمارهٔ ۳۲۸

۷ بیت
قربان مقدمت که ببزم من آمدیچون نور در دو دیده و جان در تن آمدی
دیدم ستاده سرو بپا، سرفکنده گلگفتم یقین که باز تو در گلشن آمدی
در دل ز دیده راه نمودی چو آفتابدر خانه فقیر ز یک روزن آمدی
تیغ و کفن بگردن و بر کف نهاده جانسر پیش دارم، ار ز پی کشتن آمدی
ای گنج شایگان مگرت باد آوریدیا خود به اختیار در این روزن آمدی
ایشمع صبح، شام بر افروختی چراای دزد شب، بروز چرا رهزن آمدی
بد تنگ تر ز چشمه سوزن دل حبیبگویا تو رشته گشتی و در سوزن آمدی