شمارهٔ ۲۰۷
گر دماغت تر نشد ای شیخ شهر از جام عشقبر زبان تکرار کن تا میتوانی نام عشق
هست در خاطر مرا از قول میر عاشقاننام عشق آخر کشد دل را بسوی جام عشق
عقل و دین در سایه دیوار عشق افتاده پستمیزند طبل و علم خورشید جان بر بام عشق
عقل را باید بریدن سر بجای گوسفندای خلیل جان، گر از دل بسته ای احرام عشق
در ره عشق آنچه آید عاشقانرا باک نیستکز دم ابلیس افتد آدم اندر دام عشق
میزند دریای خون، موج از گلوی عاشقانبر نیامد باز از این عاشق کشیها کام عشق
از لب و چشم بتان رمزی بگو با عاشقانخوش کن این دلها بنقل پسته و بادام عشق