شمارهٔ ۱۹۷
خروس صبح زد سبوح و قدوسفرا کن دیده رازین خواب منحوس
عزیز ملک مصر ای یوسف دلشوی در چاه زندان چند محبوس
ز بالا سوی پستی میکنی رایبمقصد چون رسی زین سیر معکوس
چه پوئی چون نکردی طی همه عمررهی جز در پی ماکول و ملبوس
بغیر از خوردن و خفتن ندانینصیب اینت شد از معقول و محسوس
گر انسان است نامت چون توانیشدن با دیو و دد همواره مانوس