شمارهٔ ۳۱۶
آن مست ببین بی خبر از خویش فتادهخشت سر خم زیر سر خویش نهاده
سر بر در میخانه و لب بر لب میناپا بر سر عقل خرد اندیش نهاده
سلطان جهان است که از روی محبتسر بر قدم حضرت درویش نهاده
تشویش کجا در دل او راه نمایداو پای بفرق سر تشویش نهاده
زین شربت شیرین بمیالای دهانرازیرا که در این نوش، دو صد نیش نهاده