شمارهٔ ۱۵۴
میزند روز و شب جرس فریادمی رود کاروان به عشق آباد
همه تن یکدهان و اندر وییک زبان اندر او دو صد فریاد
هیچ دانی که چیست بانگ ناقوس استکین دم از پیر دیر دارد باد
راه عشق است و باد کبر و غرورباید از سر بخاک راه نهاد
تا تو موری بپای عجز بپویچون سلیمان شدی بمسند باد
بادب گام نه که در ره عشقاولین منزل است بحر آباد
منزل سعد و خاک سعد الدینکز حقش صد هزار رحمت باد