شمارهٔ ۱۲۳
شیخ و زاهد را خمیر از سبحه صد دانه بودطینت میخوارگان نیز از گل پیمانه بود
در ره سعی و طلب عقل نخستین کز ازلزد قدم در کوی عشقش، یک دل دیوانه بود
از ازل چندین همه بعد مسافت تا ابدپی سپار یک قدم از همت مردانه بود
از زبان شمع روشن شد که در بزم شهودنقش سیمرغ تجلی بر پر پروانه بود
نه فلک چون نه صدف در دیده گوهر شناسشد عیان لیکن درونش جای یک در دانه بود
مردم چشم جهان و چشم مردم در جهانعین انسان شد که همه گنج است و همه ویرانه بود
محرم راز اندران گیسو که با چندین زبانبا حریفان دم نزد از پیچ و تابش، شانه بود
خورده بود از خون دل آبی نهالش کان ستونروز و شب اندر فراق روی او حنانه بود
دارم این یک بیت از رندی که یک گردون خردبودش اندر سر ولی در دیده ها، دیوانه بود
هر چه میگفتند مردم هر چه میگفتیم مایک قدم چون پیش بنهادم همه افسانه بود