شمارهٔ ۳۳۸
رفتم بدر پیر خرابات تو بودیرفتم بدر شیخ مناجات تو بودی
در کعبه و در دیر بهر مامن و مسکنچون حلقه زدم، قبله حاجات تو بودی
عالم همه دیدم که بجز اسم و صفت نیستنیکو نگرستم همه را ذات تو بودی
گیتی همه را در عدم صرف بدیدمنفی همه را صورت اثبات تو بودی
ذرات جهان راز عدمها بسوی خویشآوردی و اندر همه ذرات تو بودی
مافات مضی عمر من از دست بدر رفتحمدالک چون حاصل مافات تو بودی