شمارهٔ ۱۲
فکر و اندیشه بیهوده چراحسرت بوده و نابوده چرا
گفتن و کردن بی جا و خلافکه خداوند نفرموده چرا
از غم و حسرت دنیای دنیرخ بخون جگر آموده چرا
داشتن دل بهوای زر و سیمروز و شب سوده و فرسوده چرا
طعنه و تسخر پکان جهانبا چنین دامن آلوده چرا
خفتن اندر بگذرگاه فنابا چنین خاطر آسوده چرا
خواجه کز بیخردی مثل خر استاین همه بار برافزوده چرا
رخ ز پوزش بدر بی خردانکردن از بیخردی سوده چرا