شمارهٔ ۱۳
میبرد خیل غم اسیر مراساقی از دست غم بگیر مرا
شرزه شیری است غم که باده کندبر چنین شرزه شیر چیر مرا
آهوی چشم تو خلاص کندمگر از چنگ شرزه شیر مرا
گر نگیری بیک قدح دستمکشد اندیشه خیر خیر مرا
وقت صبح است و باز مرغ سحرمیزند سوی می صفیر مرا
باده صاف و باد صبحدمانمی دهد نکهت عبیر مرا
نوجوانان ساده رخ کردنداز غم عشق خویش پیر مرا
روزگارم بضرب مشت، خمیرکرد و ماند آرزو فطیر مرا
در همه کار ناتوانم لیکبینی اندر هنر دلیر مرا
در بیان و اصول و فقه و حدیثهمه دان ناقد و بصیر مرا
نیستم شاعر ار چه شعر بودخوشتر از عمعق و جریر مرا
شعر من بینات قرآن استبمخوان شاعر و دبیر مرا
شاعری و دبیری اندر وزنمی نسنجد بیک شعیر مرا
خاک بر سر که با همه دانشکرده ابلیس دستگیر مرا
روز و شب پالهنگ در گردنمی کشاند سوی سعیر مرا