شمارهٔ ۲۵۹
روزی فتد آخر که من این دام ببرمزین ننگ برون آیم و این نام بدرم
از صحن سرا پرم ناگه به لب باموز بام به ناگاه سوی چرخ بپرم
شهری همه روباه و همه ماده بجز منکروباه نیم، ماده نیم، شیرم و نرم
بحر هنر و شیر عرینم که ز گردونچون بحر همی جوشم و چون شیر بغرم
من آهوی صحرائیم از شهر گریزانجوشم همه روزی است که در دشت بچرم
از بام به در میجهم از در به سوی باماکنون که ببستند به رخ راه مفرم
یارانِ وطن نامه فرستند برایمکه زود بیا گر نروم کورم و کرم
هم مالک خویشم من و هم بنده خویشمخود را بفروشم به خود و باز بخرم
هم خیر ز من زاید و هم شر که در این ملکهم زاده خیرم من و هم زاده شرم
ای بار خدا باز نما راه بد و نیکبر من که ندانم که چه نفع است و چه ضرم