گنج

شمارهٔ ۱۶۰

۱۱ بیت
شاهدی مستانه آمد زاهدی مستور شدروزنخ کم زن که بر لوح این قضا مسطور شد
خود پرستی دم زد از هستی و این چون و چراسطوت برق تجلی زد، بر او مقهور شد
قصه ابلیس و آدم، نقل جم یا اهرمنرمزی از افسانه ما و توئی مشهور شد
تافت چون مصباح ذات حق زمشکوه صفاتقلب انسان از همه اعیان ز جاج نور شد
از من و دل عارفی در کعبه و سنگ سیاهزد مثلها تا چه حکمت زین سخن منظور شد
سنگ میثاق است کو، چون در بیضا بود لیکدست نامحرم بسودش چون شب دیجور شد
این رقم را در ازل سطر از مداد نور بودشد سیه چون در حجاب آب و گل مستور شد
یکدل ویرانه بود این کعبه کز طوف ملکنامش اندر چرخ چارم خانه معمور شد
یک انا الحق بود گاهی از درخت موسویشد بلند آوازه گاهی از لب منصور شد
قسم عارف باده عشق و شراب بیخودیقسم زاهد جوی شیر و چشمه کافور شد
بوالعجب دیدم که عارف صد هزاران ننگ داشتزانچه از علم و هنر زاهد بدو مغرور شد