گنج

شمارهٔ ۵۴

۸ بیت
این کیست که او پرده ز رخسار کشیده استسرمست و چمان جانب گلزار چمیده است
در دشت چنین لاله خودرو نشکفته استدر باغ چنین میوه شیرین نرسیده است
چون است که هر کس که طمع کرده بدان باغزین لاله و گل غیرخس و خار نچیده است
دانی بحقیقت که گلی بوی نکرده استهر کس که بپایش سرخاری نخلیده است
زلفت چه ببینم ز شب هجر کنم بیمآن مار گزیده است که آن موی بدیده است
سرهای عزیزان همه را همچو سرزلفدر پای فکنده است و پس آنگاه بریده است
از جور رقیب تو چرا شکوه کنم منحلوا که چشیده است که صفرا نکشیده است
زینگونه سخن گفتن شیرین حبیبتپیداست که وقتی لب لعل تو مکیده است